دیار من

دیار من

دیار من دل آباد
در سراچه سینه های دلسوز ٬ آسمانیست که بر طاقش نوشته اند: «اینجا دل» که چکید از رگ روح.

شهرمن بیرجند است و سرایم ایران و نگینی است « دل آباد» درآن. هر کجا که دل آبادی هست٬ من هم می باشم.

به که اندیشم به جز مردم آن؟
روستایی که ز شلاق زمان٬ چهره ای دارد زرد و نگاهی پردرد.

اما….
مردمی را دارد ٬مثل خورشیدخونگرم٬ مثل دریا پرمهر٬ دل دریاییشان مواج و آسمانی که چکد از آن عشق و پر است از صافی ٬پر از بارانست.
ازکجا بایدگفت؟ از غم مردم خوب؟ از صداقت٬فرهنگ یا که از سینه تنگ؟ یا که از خلوت دستان سراسرزحمت؟ یا که از رنج نفس ؟ از طاقت؟
هرچه گوییم کم است.
مردم خوب دل آباد همه با ایمانند. بی سبب نیست که نامش این است.
کوچه هاشان روشن٬ لطفشان بیش از حد٬ سفره شان گسترده.
بنده خوب خدایند آنها
من به خود می بالم٬ که سرایم اینجاست٬ نفسم گرم نفسهای شماست.
من به خود می بالم که دل آباد ده خوب خداست.
من به خود می بالم…
به قلم: محمدرضا سلمانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *